![]() |
![]() |
|
| آنکه پشتیبان من است دوستش میدارم |
|
عید آمد
من و سفره هفت سین قشنگم و دو ماهی قرمز ناز چشم بر عقربه ساعت شماته دار تاخچه اتاق میشمارم ثانیه مینوازد صدای موذن گوش مرا الله اکبر .... ودعا میخواند پدر پیر من یا مقلب القلوب والابصار .... و من در حسرت دیدار فرزند که در دست دژخیم مادر نامی اسیر است و...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:10 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
با سلام مدتی بود که من نبودم و حق با شماهاست دوستان عزیز من سرم شلوغ بود از این بابت عذر میخوام . نظرات شما مسکن دردهای دل من خواهد بود منتظرشان هستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:17 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
دل کوچک من
زپرواز بیخبر نیست . اوپریدن را میشناسد ولی دل کوچک من طعمه کرکسان روزگار است دل کوچک من تا لب بام کسی پرواز دارد دل کوچک من دام این بام خفاشان را نداند دل کوچک من....................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:9 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
غبار خانه ام را میبینم که هرروز بر چهره آن میشیند و سنگین و سنگین تر میشود .
غبار آیینه آویزان بر دیوار را حس میکنم که رنگ از رخسار آن برده است و چونان پرده ای ضخیم چهره صاف آیینه را به زیر خود مدفون ساخته است بر دل مینگرم غبار دل را میبینم و چه حس غریبی که این غبار بر من روا میدارد .غبار آیینه و خانه را میشود زدود ولی غبار دل را چه کنم . روزها این دل صحنه تاراج عشق ها بود .روزها این دل آبادی دلها بود ولی اینک گویی هزاران سال است که مرده و غبار چونان تل خاکی آنرا در زیر خود پوسانده است این دل دل من است؟ به آیینه مینگرم و با دست غبارش را میزدایم و خود را درآن مینگرم وای غباری بس غلیظ را میبینم و آن غبار عمرم است که برچهره من نشسته و میبینم که دیگر غبار عمر از من نیز اثری بجا نگذاشته است .و این غبار را که خواهد زدود؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:45 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
گر کنی ترکم عزیز این عهدوپیمان را چه سود؟
داده ای دینم به بادو . دین و ایمانم را چه سود چون بریزم اشک چشمان از دیده ها زنجیر وار تا ندارد ارزشی این چشم گریان را چه سود ما بفکر وصل تو جانا جوانی داده ایم ترک کردی چون من و لیک این درد هجران را چه سود من تورا در شعر عشقم جاداده بودم ای صنم در سر شعرم نوشتم لیک این پایان را چه سود من صداقت کرده بودم تار پود عشق خود این که بودش سهم من این لعن و بهتان را چه سود مرحمت ها کرده ای در لطف این عاجز روا از پس این کرده ها . این ظلم و عصیان را چه سود چون کبوتر در لب بام دلت کردم سکون می شکستی با ل و پر این دام صیادان را چه سود گر نمی خواهی مرا. گفتن به یک لفظ کلام میشو د آسان ولی این در س و دیوان را چه سود من به پایت ریخته بودم گوهر دروجود لیک با من تا نکردی . این جان جانان را چه سود من سراپا اشتباهم لیک میدانم خودم عفو سلطان باید و این امر سلطان را چه سود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:31 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
عشق را دور باید نریخت
جوی آبیست قایق کاغذ در آن عشق را باید در پستوها بدید یا که در گلدان رف باید بجست تو کلام آخر عشقی عزیز چون ترا در عشق نه در دلها بدید عشق همچو مرغی بی آشیان می نشیند بر لب بام دلم مر غ و این دل وارفته را میتوان در دیدگان والا بدید میزند نعره به اندامم چه سخت این سکوت مطلق تنهاییم میتوان این فریاد را در عرش این دنیا بدید میتراود از دیدگانم اشک شوق سوی این گونه های وارفته رنگ میشود دریا شدو این سیل را در لب دریا بدید عشق چو ن دریا و من مغروق آن یک پری باید درآن دریا بجست میشود رفت و ترا دراوج آن رویا بدید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:6 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
خسته ای بیچاره ام
خسته ای با کوله باری خسته تر از خود که بارش عمریست که از پی این وآن سپری گشته بیهوده و کوله اش تارو پود جوانی است که دیگر نه تاری مانده و نه پودی جاده ای بس دراز که حتی نوری سوسو نمی زند زمستان زندگی کرده موی رنگینم سپید دل ساده من بین که چاره از پیری میجوید تکیه بر چوبدستی بایدم کرد که تکیه بر دیگران بشکسته استخوان وجودم من و این چوبدستی و این جاده می رویم تا در افق این راه . عمر خزان زده ام را به خزان عمرم پیوند زنیم چه میشد برگردی . برگرد . برگرد گورم را بشکاف و لختی بر پیری من بنگر جوانی تا ببینی این زاییده تو نیست قلب من دریای آشوب هاست تن من غرق این امواج آشو ب هاست تکیه بر این بلم دهر کردم باز ناخدایی داشت که داد بر طوفانم راز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:54 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
دستان همه از روی نیاز
دراز است بسوی آسمان که بارد قطره ای باران ناز و میبارد از آسمان خجالت میکشد باران در آندم که میشوید غبار از چهره مومن دورنگی ها و چند رنگی ها به باران هدیه میگردند و خجالت میشود جاری ز ابر پاک باران زا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:57 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
به چهره قطره های بارانم را همی بینند
و افسوس که نفهمیدند دلم دریایی از خون است به ظاهر شاد و بشاشم ندارم آیتی از غم غمی دارم درون خود که میگریاند مرا هر دم |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:28 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
تنهایی شب . آرزوی داشتن یک یار شفیق
منم این. خلوت شب را همچو یک همدم همرنگ راهی یک صبح قشنگ خواهم کرد که نماند تنها شب در راه سفر خود که رسد بر صبح سفید ولی من راکه کند یاری در مسیری که طی خواهم نمود در شبهای سیه و دراز بی کس و بی یارم من آری یار من است تنهایی مطلق من من و تنهایی من دویار همدردیم و همسان همیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط منشی دفتر طبیب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
پونه آشتی آشنا یه زن عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
آبي |
|
RSS
|